|
باید فراموشت کنم در گذر گاه زمان به دور دستها مينگرم به آن سو به آن ناکجا به ان ناپيدا ....
بگذار صادقانه بگويم خستــــــه ام بگذارصادقانه بگويم دگرشكسته ام بيزار از خود و از شب و از سياهي ديگرمجالي براي نفس كشيدن نيست ديــگر نويـدي براي گريستن نيست اينجا تمام غمها دست دوستي بر من ميزنند اينجا دلم در انتظار كيست؟ من ميمانم ميدانم ميسوزم من ميمانم ميدانم ميپوسم ای عزیز بدون تو چگونه تاب بیاورم من دارم از دوری عشقت می سوزم و به رو نمی آورم فقط در دل گریه می کنم در دل آه می کشم ولی چه کنم که نمی توانم برای این دلم کاری بکنم چون هیچ کار از دست من بر نمی آید ای گلم دلم برایت خیلی تنگ شده پس کی می آی تا من روی ماهت را ببینم پس کی میای تا من با دیدن تو جان دوباره بگیرم چرا نمیای تا این جسم نحیف و رنجور من دوباره جان تازه بگیرد با دیدنت
آنگاه که نگاهت را به سوی چشم هایم با معجزه ی عشق چرخاندی ، من صید عشق تو گشتم دوستت دارم
ای عزیزکم کجایی باز تنهایم گذاشتی دل آسمان هم مثل دل من گرفته و از صبح مداوم دارد می بارد می دانم به حال دل من گریه میکند چون من نمی توانم گریه کنم او به جای من جبران می کند نمی دانم چه شده ام چرا انقدر بی تفاوت چرا انقدر خشک و سرد دارم برخورد می کنم من که لحظه ای نمیتوانستم از تو دور بمانم دارم چه می کنم ولی احساس می کنم که دارم صبرکردن را یاد می گیرم دارم طاقتم را زیاد می کنم امیدوارم موفق باشم ای عزیز دلم برایت خیلی تنگ است که می شود تا تو را دوباره ببینم خدایا دلم پوسید به داد دلم برس ای کاش من اشکهای تو بودم تا از چشمهایت می چکیدم و بر روی گونه هایت سر می خوردم و به لبانت می رسیدم و می توانستم بوسه ای بر لبانت بزنم ای کاش قطره اشکی برای تو بودم
يه روز وقتى به گل نيلوفر نگاه مى كردم ترس تموم وجودمو برداشت كه شايد من هم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم سريع از كنار مرداب دور شدم حالا وقتى ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم كه از تنهايى نميرم و حالا مى فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب كرده
بس که
دیوار دلم کوتاه است هرکسی از کوچه ی تنهایی من میگذرد به هوای هوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذرد!!!!
جاوید من تو از متن یک رویــا آمدی تا خواب های هزار رنگم تعبیر شوند و لبــــخنــد های رنــــــــگ باخـــتــــه ام تــازه . تـــو حالا جانی و جان جانان در تــــو جاری شـــده و من چه آسوده خودم را به دستهای سخاوتمندت سپـــرده ام . حــــــــالا از دنـــیا جــــدا شده ام چرا کــه تــو را دارم چشمهای تو برایم دنیایی ناشناخته است . حالا دیگر نبودی وجود ندارد که هر چه هست تو هستی ...
سلام برعشقم
عزیزم دوری و انتظار چقدر سخت و رنج اور است دیروز که تو را دیدم واقعا خوشحال شدم ولی حیف که نتوانستم با تو صحبت کنم یا حتی به تو نگاه کنم چون انگار همه چشمها وهواسشان به ما بود و ما را زیر نظر داشتند کی می شود که من وتو بدون هیچ ترس و هراسی بدون هیچ زیر چشمی در کنار همدیگر باشیم وهمگان از بودن من با تو عذاب بکشند و حسرت بخورند کی می شود نمیدانم ولی این را میدانم این آرزوی من هیچگاه براورده نمی شود چون یک خیال بیشتر نیست یک خیال یا یک رویا. البته گاهی اوقات رویاهاهم به حقیقت می پیوندند ولی این رویای من هیچگاه به حقیقت نمی پیوندد چون یک رویای غیر قابل باور است. عزیزم من شنیدم خداوند بندهای را که دوست دارد اگر چیزی از او بخواهند زود برآورده نمی کند چون او می خواهد که بنده اش بیشتر پیش او بیاید اگر واقعا اینچنین باشد من حاضرم تا آخر عمرم از خدا برای داشتن توالتماس کنم چون التماس پیش خدا برای داشتن تو برای من شرم نیست بلکه یک افتخار است جواد جان دلم خیلی گرفته است نمی دانم برای این دل شکسته و گرفته ام چکار بکنم فقط می دانم باید تحمل کنم. خدایا عاجزانه و ملتمسانه از تو می خواهم که مرا کمک کنی و صبری به من عطا کنی که بتوانم تحمل دوری و جدایی را داشته باشم و بتوانم در این مدتی که از او دور هستم طاقت داشته باشم خدایا مرا هیچ گاه تنها نگذار که من بدون تو هیچم باز هم من بنده ای گنهکارت
سلام گلم
دلم خیلی برات تنگ شده است ولی نمی دانم باید چه بکنم عزیزم چرا انقدر سرد چرا؟؟؟؟؟ سردی را به راحتی می توان در صدایت احساس کرد ولی نمی توان برای آن کاری کرد چون من و تو محکوم هستیم به این سردی رفتار تو بگو با این دلم چه بکنم تو بگو دیگر از دنیا هم خسته شده ام تاب ماندن در این دنیا برای من عذاب اور شده است چه دنیای تلخی است چقدر سرد و بی روح می بینی انقدر سرد است که من وتو را مجبور کرده که سرد رفتار کنیم و احساساتمان را از یکدیگر پنهان کنیم جواد جان تو بگو ایا من وتو در این دنیا به یکدیگر خواهیم رسیدمن که امید ندارم چون این دنیا بیرحمتر از آن هست که من وتو بخواهیم فکرش را بکنیم اگر من و تو بخواهیم این آدمهای سرد و بی رحم نمی گذارند پس امید یعنی یک خیال واهی یک توهم و من و تو دل به یک خیال یا یک رویا بسته ایم و به امید آن خیال زندگی می کنیم عزیزم نمیدانم کجایی ولی امیدوارم روزهایت همیشه سرشار از شادی باشد برای روزهایت دعا می کنم مواظب خودت باش خداوندا اگر دنیا اینچنین ننگ است پس چرا ما ادمها برای ماندن در ان تلاش می کنیم این تلاش برای چیست برای بقا که من واقعا بیزار شدم از این بقا از این ادامه نسل خداوندا چرا پس این دنیا تمام نمی شود مگر میخواهد تا کی ادامه پیدا کند تا کی قرار است این ادمها به ریسمان این دنیا چنگ بزن برای زنده ماندن و برای ادامه دادن چرا تمامش نمی کنی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دل خود كشيده ام نقش جمال يار را
سلام عشقم چندروزی است که برایت ننوشتم دلم دارد می پوسد دلم برایت یک زره شده کجایی ببینی هر روز دارم در غم نبودنت می شکنم و از غم دوریت اشک می ریزم حیف که نمی توانی ببینی و نمی توانی احساس کنی چقدر برایم سخت می گذرد ولی با تمام این وجود دارم تحمل می کنم فقط بخاطر آن روزی که تو بیایی عاشقانه تر از قبل همانطور که خود گفتی عزیزم چه بگویم که دارم از بین می روم ولی نمی توانم دم بزنم حتی نمی توانم شکایت کنم به کی به کجا چه کسی می تواند حرف مرا بفهمد چه کسی می تواند مرا درک کند یابه من کمک کند همه به محض شنیدن حرفهای دل من به من خواهند خندید و مرا دست خواهند انداخت تو که حرف مرا می فهمی کجایی که من با تو بگویم حدیث این دل شکسته را شاید تو بتوانی کمکم کنی جوادم واقعا تو طاقتت در عشق خیلی زیاد است ولی افسوس که من اینچنین طاقتی را ندارم که ببینم عشقم دارد روز به روز از بین می رود و برایش کاری نکنم اگر این چنین باشد یعنی اینکه من دیگر عاشق نیستم عزیزم ای کاش می توانستم تمام لحظه هایم را فقط با تو بگذرانم تا بفهم زندگی یعنی چه ولی افسوس که نمی شود افسوس که دستمان بسته و اختیارمان دست خودمان نیست و باید فقط تحمل کنیم . ای عشق من گذر زمان بدون وجود تو و فقط باید تو خیلی سخت است حتی مرگ آور ولی باید فقط تحمل کرد چون هیچ چاره ای ندارم . خدایا من می خواهم باتو سخن بگویم تو که از شنیدن صدای من و حتی از خود من بیزاری ولی من باید با تو سخن بگویم با تو دردل کنم وگرنه در این دنیا کسی که مرا کمک نمی کندهیچ همه هم مرا تنها می گذارند وقتی از عشق من آگاه شوند وقتی بفهمند که درد عشق من چیست مرا گناهکار اعلام کرده و بدون حتی کوتاهترین سخنی مرا به جرم این گناه به دار می زند پس تو که آگاه بر هر چیزی هستی تو مرا کمک کن و نگذار من در گرداب گناهم غرق شوم و نتوانم روی تو راببینم ای خدا من دوست ندارم مرا به خاطر گناهم مجازات کنی چون واقعا طاقت مجازات را ندارم و درمانده شده ام و نمی دانم که باید چه بکنم چه کاری انجام دهم بهتر است. واقعا کم آورده ام چرا تو مرا کمک نمی کنی ای پناه بی پناهان
پسره به دختر گفت:دوسم داری؟اشک از چشمای دختره جاری شد .می خواست بره، ولی پسره دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت:اگر دوسم نداری ، اشکالی نداره ،مهم اینه که من خیلی دوست دارم. دختره سرشو پایین انداخت و گفت:می دونی چیه؟ من دوستت ندارم..... من عاشقت شدم. پسره دستای دختررو رها کرد و باقیافه ای غمگین از دختره جدا شد. دختره فریاد زد:مگه دوسم نداری؟چرا داری می ری؟ پسره جواب داد:چون دوست دارم، می خوام تنهات بذارم.... رفتي از ديده،دلم هيچ کجا بند نشد رفتي از ديده،دلم هيچ کجا بند نشد
خوشحالی نه؟ همین و می خواستی؟ آره دوست دارم ، شاید هم عاشقت شده باشم خیالت راحت شد؟ حالا میتونی به خودت افتخار کنی ، می خوای دوباره بگم؟ دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... این هم قلبم تو دستای توه می خوای بشکنش یا می خوای بهش تبر بزن ولی من می خوام پیش خودت نگهش داری
می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی. تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا. باید به تماشای دوچشمت بروم....
باید که به تو خیره شوم.... تو خاص ترین خلقت خالق به دو چشمان منی... باید که تورا خوب تماشا بکنم.... نکند فرصت دیدار تورا باز نیارم بدست... تو که نابترین گوهر خلقت به دو چشمت داری... تو که بازترین پنجره را....به دو دستت داری... باید که تورا سخت به آغوش کشم... نکند فرصت آغوش تو از دست برود... نکند تیرک مژگان تو منرا بزند... تا که فرصت باقی ست... باید که تورا خوب تماشا بکنم... باید که درون سینه ات غرق شوم... تو که مواج ترین... اقیانوس به قلبت داری.... باید که درون قلب تو محو شوم... لذت ببرم ازین مردن در تو... تا از چشم تو با اشک.... دوباره آغاز شوم.... باید که تورا خوب تماشا بکنم... تا که راهی یابم به درون سینه ات... باید که به تو خیره شوم... تا از قفس من بودن... خویش آزاد شوم... تا که فرصت باقی ست... باید که تورا خوب تماشا بکنم.... ۱/۹/۸۶ خیال
هميشه با بدست آوردن اون كه دوستش داري نميتوني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،همه ي ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم ، اين است مفهوم زندگي كردن پس هرگـز بـه خاطر غم هايت گريه مكن ، مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد افسوس ... آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم ، آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم وبعد ... براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم ... |
||||||






بنام اون كسي كه مي پرستي